ما۲۴نفر

(تارنمای دانشجویان معارف‌اسلامی و علوم‌سیاسی ۹۱ - دانشگاه امام صادق(علیه‌السلام

ما۲۴نفر

(تارنمای دانشجویان معارف‌اسلامی و علوم‌سیاسی ۹۱ - دانشگاه امام صادق(علیه‌السلام

محفل ۲۴ دانشجوی معارف‌اسلامی و علوم‌سیاسی دانشگاه امام صادق(ع). سعی می‌کنیم آن‌چه را خودمان و دیگر دانشجوهای معارف‌اسلامی و علوم‌سیاسی به آن نیاز داریم را منتشر کنیم.
اگر شما هم اطلاعاتی برای انتشار دارید، با ما به اشتراک بگذارید.
منتظر انتقادها و پیشنهادهای شما هستیم.

۶۹ مطلب با موضوع «با هم بیاموزیم :: سیاست‌نامه» ثبت شده است

پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۰۰ ب.ظ

حکایت ۶۸: می بخشم امّا شرط دارد…

آن‌روز، علی رفته بود به محله بنی ثقیف. بزرگ قبیله‌ی بنی ثقیف هنوز نزدیک نرسیده بود که جوانکی بی آنکه بشناسد، از سر مسخره بازی حرف زشتی به او زد.

علی نگاهی کرد و قبل از اینکه چیزی بگوید، بزرگ قبیله سر رسید و شروع کرد به عذر خواستن.

ـ باشد می‌بخشم امّا شرط دارد…
ناگفته روشن بود که هرچه می‌گفت، بنی‌ثقیف با جان و دل قبول می‌کردند.

گفت:
ناودان‌های بام‌هاتان را از روی کوچه‌ها بردارید و بکشید سر حیاط خودتان. روزنه‌های روبه کوچه و مستراح‌هایی که رو به کوچه باز می‌شود را ببندید. سر گذرها بیهوده جمع نشوید و مردم محله‌تان، رهگذران را مسخره نکنند.

برای محلّه بنی‌ثقیف بد هم نشد. حالا دیگر مثل همه محله‌های کوفه، قابل تحمّل شده بودند و تمیز!

مطالب مرتبط:

حکایت ۵۹: گردن داروغه

حکایت ۶۲: از علی بپرسید، حد جاری شود یا نه؟

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۰

«نیکیتا خروشچف» رهبر شوروی بعد از استالین و دبیرکل حزب کمونیست شوروی از ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۴ بود. او در عین حال از ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۴ نخست‌وزیر شوروی بود.

نقل شده که وی پس از رسیدن به رهبری حزب کمونیست در کنگره این حزب، جنایات دوران استالین را محکوم کرد. در زمان سخنرانی خروشچف، یک نفر از میان جمعیت فریاد برآورد: رفیق خرو‌شچف! وقتی بی‌گناهان اعدام می‌شدند، کجا بودی؟

خرو‌شچف گفت: هر کس این را گفت، از جا برخیزد. امّا هیچ‌کس از جایش تکان نخورد. خرو‌شچف ادامه داد: خودتان به سوالتان پاسخ دادید. در آن زمان من همان جایی بودم که الآن شما هستید.

مطالب مرتبط:

حکایت 25: با شما نیز آن کنم که با آن دِه دیگر کردم

حکایت 26: آرمانِ دزدی!

۱ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۱۵ دی ۹۶ ، ۱۰:۰۰
جمعه, ۸ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۰ ق.ظ

حکایت ۶۶: بهشت یا جهنّم؟

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه‌های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد.

سن پیتر گفت: خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه‌های بهشت ملاقات می‌کنیم. به هرحال شما هم درک می‌کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده‌ای نیست.

سناتور گفت: مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه‌اش را حل می‌کنم.

سن پیتر گفت: اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید.

سناتور گفت اشکالی ندارد. من همین الان تصمیمم را گرفته‌ام. می‌خواهم به بهشت بروم.

سن پیتر گفت: می‌فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور» و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سناتور با منظره ی جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی‌های خوش‌طعمی صرف کردند.

شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت.

راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت.

بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟

سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم بین بهشت و جهنم، من جهنم را ترجیح می‌دهم»

بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این‌بار سناتور بیابانی خشک و بی‌آب و علف را دید، پر از آتش و سختی‌های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید: انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه‌ای خوردیم! زمین گلف؟...

شیطان با خنده جواب داد: آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رأی دادی.

مطالب مرتبط:

حکایت ۲: السلام علیک یا الله

حکایت ۴: فرزند درویشان یا فرزند بزرگان

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰۸ دی ۹۶ ، ۱۰:۳۰

اسکندر کبیر به دیدار دیوژن رفت که در زیر آفتاب لمیده بود و گفت‌وگوی جالبی میان آن دو فاتح بزرگ در گرفت:

دیوژن: «ای سردار بزرگ، بزرگ‌ترین آرزوی تو اکنون چیست؟»

اسکندر: «یونان را به زیر فرمان بیاورم.»

دیوژن: «پس از آن؟»

اسکندر: «آسیای صغیر را تسخیر کنم.»

دیوژن: «و پس از آن؟»

اسکندر: «به استراحت بپردازم و لذت ببرم.»

دیوژن: «چرا هم‌اکنون استراحت نمی‌کنی و لذت نمی‌بری؟!»

می‌گویند اسکندر از نصیحت دیوژن اظهار امتنان کرد و پرسید: «آیا خدمتی از من بر می‌آید که در حق تو به جا آورم؟»

«آری. خواهش می‌کنم سایه خود را که میان من و نور خورشید حایل است، از سرم کم کنید!»

اسکندر از این سخن به خنده افتاد و گفت: «اگر من اسکندر نبودم، دلم می‌خواست دیوژن باشم نه کس دیگر.»

بیم و هراس را در دل دیوژن هیچ راه نبود، گفت: «اگر من دیوژن نبودم دلم می‌خواست هر کس دیگر باشم غیر از اسکندر!»

مطالب مرتبط:

حکایت ۶۰: عسرت دیروز و سرخوشی امروز

حکایت 36: ﺳﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺒﯿﻦ

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۹:۳۰
جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۰۰ ب.ظ

حکایت ۶۴: یک نفر در آب غرق شد...

شش نفر در آب فرات سرگرم بازى بودند، یکى از آنان غرق شد، نزاع را نزد امیرالمومنینعلیه‎السلام بردند.

دو نفر از آنان گواهى دادند که آن سه نفر دیگر او را غرق کرده‎اند و آن سه نفر گواهى دادند که آن دو نفر دیگر او را غرق کرده‎اند.

امیرالمومنینعلیه‎السلام دیه او را به پنج قسمت مساوى تقسیم نمود، دو قسمت به عهده آن سه نفرى که دو نفر بر علیه ایشان گواهى داده‎اند، و سه قسمت به عهده آن دو نفرى که سه نفر بر علیه ایشان گواهى داده‎اند.


شیخ مفید در "ارشاد" پس از نقل این خبر مى گوید: در این قضیه هیچ قضاوتى تصور نمى شود که از قضاوت آن حضرت به صواب نزدیکتر باشد.

مطالب مرتبط:

حکایت 56: قاضی یک‌روزه

حکایت 46: مردی که در میان شعله‌ها می‌سوخت

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۱:۰۰
جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۵۶ ب.ظ

حکایت ۶۳: او را گردن بزن!

در مسجدالحرام ایستاده بودم و نگاه مى کردم که دیدم مردى از منصور دوانیقى خلیفه عباسى که به طواف مشغول بود استمداد طلبیده به وى مى گفت : اى خلیفه! این دو مرد برادرم را شبانه از خانه بیرون برده و باز نیاورده اند، به خدا سوگند نمى دانم با او چکار کرده اند.
منصور به آنان گفت: فردا به هنگام نماز عصر همین جا بیایید تا بین شما حکم کنم.
طرفین دعوى در موقع مقرر حاضر شده و آماده حل و فصل گردیدند، اتفاقا امام صادق(علیه‌السلام) حاضر و به دست مبارک تکیه زده بود. منصور به آن حضرت رو کرده و گفت : اى جعفر! بین ایشان داورى کن .
امام صادق(علیه‌السلام) فرمود: خودت بین آنان حکم کن! منصور اصرار کرد و آن حضرت را سوگند داد تا حکم آنان را روشن سازد. امام(علیه‌السلام) پذیرفت.

فرشى از نى براى آن حضرت انداختند و روى آن نشست و متخاصمین نیز در مقابلش نشستند، و آنگاه به مدعى رو کرده و فرمود: چه مى گویى؟
مرد گفت:

اى پسر رسول خدا! این دو نفر برادرم را شبانه از منزل بیرون برده و قسم به خدا باز نیاورده اند و نمى دانم با او چکار کرده اند.
امام(علیه‌السلام) به آن دو مرد رو کرده ، فرمود: شما چه مى گویید؟
گفتند: ما برادر این شخص را جهت گفتگویى از خانه اش ‍ بیرون برده ایم و پس از پایان گفتگو به خانه اش بازگشته است.

امام(علیه‌السلام) به مردى که آنجا ایستاده بود فرمود:

بنویس بسم الله الرحمن الرحیم؛ رسول خدا(صلى الله علیه و آله) فرموده هر کس شخصى را شبانه از خانه بیرون برد ضامن اوست مگر اینکه گواه بیاورد که او را به منزلش بازگردانده است. اى غلام! این یکى را دور کن و گردنش را بزن.

مرد فریاد برآورد:

اى پسر رسول خدا! به خدا سوگند من او را نکشته‌ام ولیکن من او را گرفتم و این مرد او را به قتل رسانید.

آن‌گاه امام(علیه‌السلام) فرمود:

من پسر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) هستم؛ دستور مى‌دهم این یکى را رها کن و دیگرى را گردن بزن، پس آن مردى که محکوم به قتل شده بود گفت: یابن رسول الله! به خدا سوگند من او را شکنجه نداده‎ام و تنها با یک ضربه شمشیر او را کشته ام، پس در این هنگام که قاتل مشخص شده بود حضرت صادق(علیه‌السلام) به برادر مقتول دستور داد قاتل را به قتل برساند و فرمود: آن دیگرى را با تازیانه تنبیه کنند و سپس وى را به زندان ابد محکوم ساخت و فرمود: هر سال پنجاه تازیانه به او بزنند.

منبع:  فروع کافى ، کتاب الدیات ، باب 11، حدیث 3. تهذیب ، ج 10 ص 221، حدیث 1.

پ.ن:

این ماجرا توسط شیخ صدوق و شیخ طوسی نیز نقل شده و شبیه این ماجرا نیز درباره امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) گفته شده است.

مطالب مرتبط:

حکایت 55: این عدالت نیست!

حکایت 51: بهلول عاقل، بهلول دیوانه

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۵۶
جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۲۵ ب.ظ

حکایت ۶۲: از علی بپرسید، حد جاری شود یا نه؟

از طریق روایات سنّى و شیعه نقل شده:

مردى را که شراب خورده بود، نزد ابوبکر آوردند، او تصمیم گرفت تا حد شرابخوارى(هشتاد تازیانه) را بر او جارى سازد.

شرابخوار گفت: من به حرام بودن شراب تاکنون آگاه نبودم. ابوبکر دست نگه‌داشت و نمى‌دانست که چه کند. شخصى از حاضران اشاره کرد که در این باره از على(علیه السلام) سؤال شود. ابوبکر شخصى را به حضور على(علیه السلام) فرستاد که جواب این سؤال را بگیرد.

امیرمؤمنان على(علیه السلام) فرمود: دو مرد مورد اطمینان از مسلمین را دستور بده به میان مجالس مهاجر و انصار برود و آن شرابخوار را نیز با خود ببرند و مسلمین را سوگند بدهند که آیا شخصى آیه حرمت شرابخوار را و یا سخن پیامبر(صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) در مورد حرام بودن شراب را بر این شخص خوانده‌اند و خبر داده‌اند یا نه؟ اگر دو مرد از مسلمین گواهى دادند که آیه تحریم شراب را براى او خوانده‌اند و یا سخن پیامبر(صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) در مورد تحریم شراب را به گوش او رسانده‌اند، حدّ را بر او جارى ساز وگرنه او را توبه بده و سپس آزادش کن.

ابوبکر همین کار را انجام داد، هیچ کس از مهاجر و انصار گواهى نداد که آیه قرآن و یا سخن پیامبر(صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) پیرامون حرمت شراب را براى او خوانده باشد، ابوبکر او را توبه داد و سپس آزادش نمود و به این ترتیب قضاوت على(علیه السلام) را پذیرفت.

پ.ن:

حدیثی مشهور رفع از پیامبر اکرم(صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) در کتب حدیثی و فقهی نیز مؤیّد این مسئله است:

رُفِعَ عن امّتی تِسعَةٌ: الخَطَأُ، والنِّسیانُ، وما اکرِهُوا علَیهِ، وما لا یعلَمونَ، وما لا یطیقونَ، وما اضطُرُّوا إلَیهِ، والحَسَدُ، والطِّیرَةُ، والتَّفکرُ فی الوَسوَسَةِ فی الخَلقِ ما لم ینطِقْ بِشَفَةٍ. (خصال، ص ۴۱۷، ح ۹؛ بحار الأنوار، ج ۵، ص ۳۰۳، ح ۱۴)

[مسئولیت] نُه چیز، از امّت من برداشته شده است: خطا، فراموشى، آنچه بِدان مجبور شوند، آنچه نمى دانند، آنچه از توانشان بیرون است، آنچه بِدان ناچار شوند، حسادت، فال بد زدن، و تفکر وسوسه آمیز در آفرینش، تا زمانى که به زبان آورده نشود.

مطالب مرتبط:

حکایت 56: قاضی یک‌روزه

حکایت ۵۷: خراب شود...

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۲۵
جمعه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۵۷ ق.ظ

حکایت ۶۱: حالا چطور است؟

فتحعلی شاه قاجار گه گاه شعر می سرود و روزی شاعر دربار را به داوری گرفت. شاعر هم که شعر را نپسندیده بود بی پروا نظر خود را باز گفت. فتحعلی شاه فرمان داد او را به طویله برند و در ردیف چهار پایان به آخور ببندند.
شاعر ساعتی چند آنجا بود تا آن که شاه دوباره او را خواست و از نو شعر را برایش خواند سپس پرسید: حالا چطور است؟

شاعر هم بی آنکه پاسخی بدهد راه خروج پیش گرفت!

شاه پرسید:کجا می روی؟ گفت: به طویله!!!

برگرفته از کتاب از سعدی تا آراگون/دکتر جواد حدیدی

پ.ن:

نقدپذیر که نباشی، هیچگاه رشد نخواهی کرد.

مطالب مرتبط:

حکایت 42: علم نحو خوانده‌ای؟

حکایت 45: کوره رنج

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۵۷
جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۰۰ ب.ظ

حکایت ۶۰: عسرت دیروز و سرخوشی امروز

گویند عده‌ای از اطرافیان سلطان محمود که پیوسته از تقرب ایاز رنج می‌بردند، همیشه در فکر چاره‌ای بودند تا او را از نظر سلطان بیاندازند. آنها دانستند که ایاز اتاق مخصوصی دارد که در شبانه‌روز یک بار به آن اتاق رفته و در را قفل کرده و هیچ کس تاکنون داخل آن را ندیده است. پس نزد سلطان رفته و گفتند: «ایاز که این قدر مورد توجه شماست به شما خیانت می‌کند زیرا حجره ای به خود اختصاص داده و نمی‌گذارد کسی به آن وارد شود. او هرچه زر و جواهر دارد در آن اتاق پنهان می‌کند.»
سلطان دستور داد تا نیمه شبی چراغ بیافروزند و داخل آن اتاق شده تا از سر نهان آن آگاه شوند. غلامان وقتی که وارد شدند در گنجه‌ی آن اتاق جز پوستینی بسیار کهنه و مندرس با چارقی نیمدار نیافتند. پس هر دو را برداشته و نزد سلطان بردند. شاه بسیار متعجب شد و دستور داد تا ایاز را به حضور ببرند و توضیح بخواهند. ایاز به حضور رسید و چون چنین دید، گفت: «روزی که به خدمت شما مشرف شدم، چنین جامه‌ای به تن داشتم. این یادگار دوران عسرت و تنگدستی را حفظ کرده‌ام تا ابتدای وضع خود را فراموش نکنم و هرگز پایم را از گلیمم بیرون ننهم.»
برگرفته از امثال و حکم

پ.ن:

انسان‌های مثل ایاز، دچار آفت نوکیسگی نمی‌شوند.

حکایت ۵۸: ارزش حکومت

حکایت 52: قیمت پادشاهی

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۰۰
جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ

حکایت ۵۹: گردن داروغه

از تیمورلنگ سوال کردند:
چگونه امنیتی در کشور پهناور خود ایجاد نمودی که وقتی زنی با طبقی از جواهرات طول کشور را طی می‌کند کسی به او تعرضی نکرده و جسارتی نمی‌کند؟
در جواب جمله کوتاه ولی با تاملی می‌گوید:
در هر شهری که دزدی دیدم، گردن داروغه را زدم چون یا دزد و داروغه هم دست بوده اند یا داروغه در خواب...!
برگرفته از کتاب تیمور جهان گشا

پ.ن:

این کتاب به قلم خود تیمور نگاشته شده امّا بعدها توسّط مارسل بریون گردآوری شده است.

محتوای حکایت هرچند به صورت مطلق صحیح نیست امّا نکات ظریفی در آن نهفته است که یک سیاستمدار باید به آن توجّه کند.

پ.ن

حکایت 55: این عدالت نیست!

حکایت 53: از من حاجتی بخواه!

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۰
دوشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۳۰ ب.ظ

حکایت ۵۸: ارزش حکومت

در ذیقار اردو زده بودیم. منتظر بودیم نیروها جمع شوند تا جنگ‌مان را با اصحاب جمل شروع کنیم. صبح با علی(علیه‌السلام) کار داشتم. وارد خیمه‌اش شدم. نشسته بود و پارگی کفش‌هایش را می‌دوخت. سلام کردم، جواب داد.

گفت :
-ابن عباس، این کفش چقدر می ارزد؟

چه می گفتم؟ یک جفت نعلین پینه خورده!
ـ هیچ!

گفت:
ـ همین نعلین برای من، ارزشمندتر از حکومت کردن بر شماست؛ مگر اینکه حقی را پرپا کنم یا باطلی را ازبین ببرم .

۰ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۰
چهارشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۳۰ ب.ظ

حکایت ۵۷: خراب شود...

مثل همیشه رفته بودیم سرکشی از بازار.
توی یکی از راسته ها، چند تا بازاری مغازه‌هاشان را نوسازی کرده بودند و آمده بودند در حریم کوچه.
علی(علیه‌السلام) دستور داد، خراب شود.
همان روز، گزارش رسید قبیله‌ی بنی‌بکاء خانه‌هایشان را در زمین‌هایی که برای بازار تعیین شده بود، ساخته‌اند.
دستور خرابی آن‌ها را هم داد.
علی(علیه‌السلام) فرمود: حق ندارید در محل تجارت مسلمین، خانه بسازید.
پ.ن:

یکی از مهم‌ترین وظایف رهبر جامعه، ایجاد نظم در آن جامعه است حتی نظم در ساخت‌وسازها.

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۰
شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۳۰ ب.ظ

حکایت 56: قاضی یک‌روزه

شب در مسجد کوفه گرداگرد علی(علیه‌السلام) بودیم که دیدیم ابولاسود دوئلی آمد. شنیده بودیم صبح به عنوان قاضی تعیین شده و به شب نکشیده‏، حضرت عزلش کرده بود.
ابوالاسود نزدیک حضرت آمد و گفت: قاضی یک روزه هم داشتیم؟!
علی(علیه‌السلام) جواب داد:
گزارش دادند تو در برخورد با مردم، خشن و تُندخو هستی.

پ.ن:

اینگونه اتفاقات در حکومت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)  مکرر رخ داده است. نکته‌ی جالب توجه، گزارش‌هایی است که از سوی مردم و جاسوسان برای حضرت ارسال شده است. ایشان بعد از تحقیق در مورد صحت گزارش‌ها،‌ اقدام می‌کردند که نظارت امیرالمؤمنین بر کارگزارانشان را نشان می‌دهد؛ نظارتی دقیق برای جلوگیری از فساد

۱ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۰۹ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۰
چهارشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۰ ب.ظ

حکایت 55: این عدالت نیست!

خلیفه دوم قاضی محکمه بود و علی(علیه‌السلام) در حضورش. کسی از مردم مدینه شکایتی کرده بود و علیه علی(علیه‌السلام) مدعی شده بود. همین که آمد، خلیفه دوم از علی(علیه‌السلام) خواست برخیزد.

خلیفه گفت:

اباالحسن! کنار مدعی بایست تا به شکایتش رسیدگی کنم.
علی(علیه‌السلام) برخاست درحالی که می‌توانستی خشم را از چهره‌اش بخوانی.
خلیفه گفت:

چه شد ای اباالحسن؟ این که گفتم کنار طرف دعوا قرار بگیری، ناراحتت کرد؟
علی(علیه‌السلام) پاسخ داد:
تو شاکی را به اسمش صدا کردی و من را با کنیه ام! این عدالت نیست؛ شاید او مضطرب شود.

پ.ن:

آیا ما هم در اجرای عدالت، پیرو مولایمان هستیم؟

۱ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۲۱:۳۰
شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۰ ب.ظ

حکایت 54: اهمیتِ امنیت

آورده‌اند که یکی از بازرگانانِ بغداد با غلامِ خود در کشتی نشسته و به عزم بصره، در حرکت بودند و نیز در همان کشتی بهلول و جمعی دیگر بودند. غلام از تلاطم دریا وحشت داشت و مدام گریه و زاری می‌نمود. مسافران از گریه و زاری آن غلام به ستوه آمدند و از آن میان بهلول از صاحبِ غلام خواست تـا اجازه دهد به طریقی آن غلام را ساکت نماید. بازرگان اجازه داد. بهلول فوری امر نمود تـا غلام را بـه دریا انداختند و چون نزدیک به هلاکت رسید او را بیـرون آوردند. غلام از آن پـس بـه گوشه‌ای از کشتی ساکت و آرام نشست. اهل کشتی از بهلول سوال نمودند کدر این عمل چه حکمت بود که غلام ساکت و آرام شد؟
بهلول گفت: این غلام قدر عافیت این کشتی را نمی‌دانست و چون به دریا افتاد فهمید که کشتی جای امن و آرامی است.

پ.ن:

از وضعِ همسایگان درس بگیریم و قدرِ امنیتِ ایران را بدانیم.

۰ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۶ تیر ۹۵ ، ۲۱:۳۰
يكشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ

حکایت 53: از من حاجتی بخواه!

آورده‌اند موقعی که هارون‌الرشید از سفر حج مراجعت می‌کرد. بهلول در سر راه او ایستاد و منتظر بود و همین‌که چشمش به هارون افتاد سه مرتبه به آواز بلند صدا زد: هارون! خلیفه پرسید: صاحب صدا کیست؟ گفتند: بهلول مجنون است.
هارون، بهلول را صدا زد و چون به نزد هارون رسید، خلیفه گفت: من کیستم؟
بهلول گفت: تو آن کسی هستی که اگر به ضعیفی در مشرق ظلم کنند، تو را بازخواست خواهند کرد.

هارون از شنیدن این سخن به گریه افتاد و گفت: راست گفتی! الحال از من حاجتی بخواه.

بهلول گفت: حاجت من این است که گناهان مرا بخشیده و مرا داخل بهشت کنی.

هارون گفت: این کار از عهده من خارج است ولی من می‌توانم قرض‌های تو را ادا نمایم.

بهلول گفت: قرض به قرض ادا نمی‌شود که تو خود مقروض مردمی پس شما اموال مردم را به خودشان برگردانید و سزاوار نیست که مال مردم را به من بدهی .

هارون گفت: دستور می‌دهم که برای تامین معاش تو حقوقی بدهند تا مادام العمر به‌ راحتی زندگی کنی .
بهلول گفت: ما همه بندگان وظیفه‌خوار خدا هستیم، آیا ممکن است که خداوند رزق تو را در نظر بگیرد و مرا فراموش نماید؟

۰ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۲۳:۰۰
سه شنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۰ ب.ظ

حکایت 52: قیمت پادشاهی

روزی هارون‌الرشید از بهلول خواست که او را پندی دهد نیکو.
بهلول گفت: ای هارون اگر در بیابانی که هیچ آبی در آن نیست، تو را تشنگی حاصل آید و قریب به موت باشی، آیا چه می‌دهی که تو را جرعه‌ای آب دهند که عطش خود را فرو نشانی؟
گفت: صد دینار طلا.
بهلول گفت: اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می‌دهی؟
گفت: نصف پادشاهی‌ خود را می‌دهم.
بهلول گفت: پس از آن‌که آب آشامیدی، اگر به مرض حبس‌الیوم مبتلا گردی و رفع آن نتوانستی، باز چه می‌دهی تا کسی علاج آن درد را بنماید؟
گفت:نصف دیگر پادشاهی‌ام را.
بهلول گفت:پس مغرور به پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدا نیکویی کنی؟!

۱ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۲۱:۳۰
يكشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ

حکایت 51: بهلول عاقل، بهلول دیوانه

روزی سوداگر بغدادی از بهلول سوال نمود: ای شیخ! من چه بخرم تا منافع زیاد ببـرم؟

بهلـول جـواب داد: آهن و پنبه.
آن مرد رفت و مقداری آهن و پنبه خرید و انبار نمود. اتفاقاً پس از چند مـاهی فروخت و سود فراوان برد.

باز روزی به بهلول برخورد این دفعه گفت: بهلول دیوانه! من چه بخرم تا منافع زیاد ببرم.

جواب داد: پیاز بخر و هندوانه.

سوداگر این‌دفعه رفت و تمام سرمایه خود را پیاز و هندوانه خرید و انبار نمود. پس از مدت کمی تمام پیاز و هندوانه های او پوسید و از بین رفت و ضرر فراوان نمود. فـوری بـه سـراغ بهلـول رفت و گفت: بار اول که با تو مشورت نمودم، گفتی آهن بخر و پنبه و نفعی بردم ولی دفعه دوم این چه پیشنهادی بود کردی؟ تمام سرمایه من از بین رفت.
بهلول در جواب آن مرد گفت: روز اول که مرا صدا زدی، گفتی آقای شیخ بهلـول و چـون مـرا شخص عاقلی خطاب نمودی، من‌ هم از روی عقل به تو جواب دادم. ولی دفعه دوم مرا دیوانه خطاب نمودی، من هم از روی دیوانگی جوابت را دادم. مرد از گفته دوم خود خجل شد و مطلب را درک نمود.

پ.ن:

یک قانون ساده ولی مهم: هر چه بکاری، همان را برداشت می‌کنی!

۰ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۲۳:۰۰
پنجشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ

حکایت 50: طعام خلیفه

آورده اند که هارون الرشید، خوان طعامی برای بهلول فرستاد. خادم خلیفه، طعـام را نـزد بهلـول آورد و پیش او گذاشت و گفت: این طعام مخصوص خلیفه است و برای تو فرستاده است تا بخوری.

بهلول طعام را پیش سگی که در آن خرابه بود گذاشت.

خادم بانگ بـه او زد که چرا طعام خلیفه را پیش سگ گذاردی؟

بهلول گفت: دم مزن اگر سگ بشنود این طعام از آن خلیفه است، او هم نخواهد خورد.

۱ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۲۳:۰۰
سه شنبه, ۱ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ

حکایت 49: گروه 99

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می‌کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود. اما خود نیز علت را نمی‌دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می‌زد. هنگامی‌ که از آشپزخانه عبور می‌کرد، صدای ترانه‌ای شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می‌شد...

۰ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ ۰۱ تیر ۹۵ ، ۲۳:۰۰