ما۲۴نفر

(تارنمای دانشجویان معارف‌اسلامی و علوم‌سیاسی ۹۱ - دانشگاه امام صادق(علیه‌السلام

ما۲۴نفر

(تارنمای دانشجویان معارف‌اسلامی و علوم‌سیاسی ۹۱ - دانشگاه امام صادق(علیه‌السلام

محفل ۲۴ دانشجوی معارف‌اسلامی و علوم‌سیاسی دانشگاه امام صادق(ع). سعی می‌کنیم آن‌چه خودمان و دیگر دانشجوهای معارف‌اسلامی و علوم‌سیاسی به آن نیاز دارند را منتشر کنیم.
اگر شما هم اطلاعاتی برای انتشار دارید، با ما به اشتراک بگذارید.
منتظر انتقادها و پیشنهادهای شما هستیم.

۲۲۵ مطلب با موضوع «با هم بیاموزیم» ثبت شده است

جمعه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۹، ۱۰:۰۰ ق.ظ

متفکران علوم انسانی درباره کرونا چه می‌گویند؟

هر چند نوشته فوکویاما بیشتر انتقادی از نحوه مواجهه امریکا با کروناست، اما از این حیث که به ضعف‌های دموکراسی در مقابله با کرونا می‌پردازد، حائز اهمیت است. او که همواره لیبرال دموکراسی را بر هر درد بی‌درمان دوا می‌دانست این بار با اشاره به رویکرد‌های مشابه همه کشور‌های جهان در مقابله با کرونا اعتراف می‌کند که تفاوتی بین رژیم‌های استبدادی با دموکراسی در مواجهه با بحران‌ها وجود ندارد. این گفته فوکویاما را می‌توان اعترافی برای شکست نظام لیبرال دموکراسی دانست

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۲۹ فروردين ۹۹ ، ۱۰:۰۰
پنجشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۸، ۱۱:۴۷ ق.ظ

حکایت ۷۳: شوفر هستیم یا پلانک؟

ماکس پلانک بعد از این‌که جایزه نوبل را در سال ۱۹۱۸ می‌گیرد یک تور دور آلمان می‌ گذارد و در شهرهای مختلف درباره کوانتوم مکانیک صحبت می‌کند.

چون هر دفعه دقیقا یک محتوا را ارائه می‌کند راننده‌ اش احساس می کند که همه مطالب را یاد گرفته است.

و روزی به آقای پلانک می گوید«شما از تکرار این حرف‌ها خسته نمی‌شوید؟ من الان می توانم به جای شما این مطالب را برای دیگران ارائه کنم. می خواهید در مقصد بعدی که شهر مونیخ است من سخنرانی کنم و شما لباس من را بپوشید و در جلسه بنشینید؛ برای هردوی ما تنوعی ایجاد می‌شود». پلانک هم قبول می‌کند!

شوفر خیلی خوب در جلسه درباره کوانتوم مکانیک صحبت می‌کند و شونده‌ها هم خیلی لذت می‌برند. در انتهای جلسه فیزیک‌دانی بلند می‌شود و سوالی را مطرح می‌کند.

شوفر که جواب سوال را نمی داند در نهایت خونسردی می‌گوید «من تعجب می‌کنم که در شهری پیشرفته مثل مونیخ سوال‌هایی به این اندازه ساده می‌پرسند که حتی شوفر من هم می‌تواند جواب بدهد! شوفر عزیز، لطفا شما به سوال ایشان پاسخ دهید».

پ.ن:

امروزه در علم مدیریت اسم این اثر را «اثر شوفر» گذاشته اند. این اثر ناشی از نوعی توهم دانایی است که افراد همه چیز دان بیشتر به آن مبتلا می شوند.

باید توجه کرد که دانش مانند کوهی یخی است که بخش کمی از آن قابل رویت است و بخش اعظم آن را نمی توان مشاهده کرد. افراد سطحی نگر صرفا بخش قابل مشاهده دانش را می بینند و گمان می کنند که کل دانش را دریافت کرده اند در حالی که این فقط توهمی از دانایی است.

منبع: کانال مدیران ایران

مطالب مرتبط:

حکایت ۷۲: شاه، مرده است

حکایت ۷۱: امروز دلار چند تومان بود؟

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰۴ مهر ۹۸ ، ۱۱:۴۷
يكشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۷، ۰۸:۴۸ ق.ظ

حکایت ۷۲: شاه، مرده است

در زمان یکی از شاهان، شایعه شد که شاه، مرده است.
شاه به عواملش دستور پیگیری داد تا کسی که شایعه را درست کرده پیدا کنند.
پس از جستجو، به عامل شایعه‎پراکنی که یک پیرزن بود رسیدند و نزد پادشاه بردند.
پادشاه به پیرزن گفت: چرا شایعه مرگ من را درست کردی، در حالی که من زنده‌ام.
پیرزن گفت: من از اوضاع مملکت به این نتیجه رسیدم که شما دارفانی را وداع گفته‌اید. چون هرکسی هر کاری که بخواهد انجام میدهد. قاضی رشوه می‎گیرد و داروغه از همه باج‌خواهی می‌کند و به همه زور می‌گوید، کاسب‌ها هم کم‌فروشی و گران‌فروشی می‌کنند.
هیچ دادخواهی هم پیدا نمی‌شود، هیچکس به‌فکر مردم نیست و مردم به حال خود رها شده‌اند، لاجرم فکر کردم شما در قید حیات نیستی.

مطالب مرتبط:

حکایت ۶۶: بهشت یا جهنّم؟

حکایت ۶۱: حالا چطور است؟

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۲۱ بهمن ۹۷ ، ۰۸:۴۸
شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۰۰ ق.ظ

سوالات و پاسخنامه کنکور دکتری علوم سیاسی ۹۷

فایل سوالات و پاسخنامه کنکور دکتری علوم سیاسی ۹۷ را می‌توانید در ادامه مطلب دریافت کنید

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۱:۰۰
يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۳۰ ب.ظ

حکایت ۷۱: امروز دلار چند تومان بود؟

در زمان «حجاج بن یوسف ثقفی»، مردم که به هم می‌رسیدند از یکدیگر می‌پرسیدند که «دیروز که را کشتند؟ که را به صلیب کشیدند و که را شلاق زدند؟»

در زمان «ولید بن عبدالملک»، کشتزارها آباد شد و تجارت رونق گرفت و پرس و جوی مردم از یکدیگر، در مورد بناها و تجارت و احداث آبراه‌ها و کشت درختان بود.

وقتی «سلیمان بن عبدالملک» با آن خوش اشتهایی و علاقه به کنیز و کلفت ، خلیفه شد، حرف و حدیث مردم همه از ماکولات و مشروبات و زنان بود و آنچه از آن زمان به دست ما رسیده از این مقولات است.

در زمان «عمر بن عبدالعزیز»، مردم از هم می پرسیدند که: «چقدر قرآن خوانده‌ای؟ ذکر مناجات دیشبت چه بود و در فلان ماه چقدر روزه گرفته‌ای؟».

مردمان گویند که: «الناس علی دین ملوکهم» (الگوی رفتاری مردم، رهبران‌شان هستند)، اگر حاکم شرابخواره باشد، مردم هماره مست‌اند. اگر ظالم یا لواط‌کار، حریص و شکمباره باشد نیز همینطور، چنانکه اگر حاکم کریم و بخشنده یا خسیس و ظالم باشد نیز مردم چشم به او دارند. این قاعده در برخی زمان‌ها و در مورد برخی افراد صدق می‌کند. والله اعلم.

پ.ن:

ملوک را در زمان حاضر نمی‌توان فقط به حاکمان کشورها تطبیق داد بلکه با رخ‌دادن جهانی‌سازی و کم‌رنگ شدن مرزهای جغرافیایی، ابرقدرت‌ها نیز ملوک مردم جهان‌اند.

پ.ن ۲:

تیتر را بر اساس گفتگوی روزگارِ خودمان نوشتیم.

مطالب مرتبط:

حکایت ۶۷: وقتی بی‌گناهان اعدام می‌شدند، کجا بودی؟

حکایت ۶۵: دلم می‌خواست هرکس باشم غیر از اسکندر

۱ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۰

فرم‌ها و دستورالعمل‌های دکتری امسال را می‌توانید در ادامه مطلب دریافت کنید.

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰۹ تیر ۹۷ ، ۲۳:۴۵
شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۰۰ ق.ظ

حکایت ۷۰: من از تو بهترم!

روزی معاویه به امام حسن(علیه‌السلام) گفت: من از تو بهترم!

امام فرمود: چرا؟

او گفت: بخاطر اینکه مردم دور من اجتماع کرده‌اند.
امام فرمود: هیهات! هیهات! ای فرزند جگرخوار! آنان که به دور تو جمع شده‌اند دو دسته‌اند؛ یا از روی زور و اجبار، در دور تواند یا از روی آزادی و اختیار. دسته اول بر اساس فرموده خداوند در قرآن معذورند. اما دسته دوم، گنهکارند و از فرمان خدا نافرمانی کرده‌اند. حاشا که به تو بگویم: من بهتر از تو هستم زیرا در تو خوبی نیست تا من خوب‌تر از تو باشم ولی بدان که خداوند، مرا از صفات پست دور ساخته و تو را از صفات نیک انسانی!

مطالب مرتبط:

حکایت ۵۶: قاضی یک‌روزه

حکایت ۵۷: خراب شود...

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۰
سه شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۶:۰۰ ب.ظ

حکایت ۶۹: هنوز در برلین قاضی هست!

🔹فردریک کبیر می‌خواست در رقابت با ورسای، قصری بسازد. در کار ساخت قصر، وقفه افتاد. علّت را پرسید. گفتند در گوشه‌ای از زمین، آسیابی است که صاحبش نمی‌فروشد. فردریک شخصاً به سراغ آسیابان رفت و علت را پرسید.

💬 آسیابان گفت:

اینجا موروثی است و من نه انقدر متمولم که به ان احتیاج نداشته باشم و نه انقدر فقیر که به پولش نیازمند باشم پس نمیفروشم!

💬 فردریک با پرخاش گفت:
«تو میدانی با چه کسی حرف میزنی؟ من اینجا را از تو میگیرم!»

💬 آسیابان لبخندی زد و گفت:

«نمیتوانی چون هنوز در برلین #قاضی هست!».


🔸فردریک به یاد نصایح «ولتر» افتاد که به او گفته بود:
«در حکومت هر چیزی را ابزار خودت کن جز دستگاه عدالت را، چون مردمت از هر جا رانده شوند به دستگاه عدالت پناه می برند، و وقتی آن‌جا را نیز گوش به فرمان تو ببینند دیگر به بیگانه پناه می برند، و بدین ترتیب پای بیگانه به کشورت باز می شود!»

مطالب مرتبط:

حکایت ۱۳: قاضی و رشوه

حکایت 56: قاضی یک‌روزه

۲ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۰۰
پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۰۰ ب.ظ

حکایت ۶۸: می بخشم امّا شرط دارد…

آن‌روز، علی رفته بود به محله بنی ثقیف. بزرگ قبیله‌ی بنی ثقیف هنوز نزدیک نرسیده بود که جوانکی بی آنکه بشناسد، از سر مسخره بازی حرف زشتی به او زد.

علی نگاهی کرد و قبل از اینکه چیزی بگوید، بزرگ قبیله سر رسید و شروع کرد به عذر خواستن.

ـ باشد می‌بخشم امّا شرط دارد…
ناگفته روشن بود که هرچه می‌گفت، بنی‌ثقیف با جان و دل قبول می‌کردند.

گفت:
ناودان‌های بام‌هاتان را از روی کوچه‌ها بردارید و بکشید سر حیاط خودتان. روزنه‌های روبه کوچه و مستراح‌هایی که رو به کوچه باز می‌شود را ببندید. سر گذرها بیهوده جمع نشوید و مردم محله‌تان، رهگذران را مسخره نکنند.

برای محلّه بنی‌ثقیف بد هم نشد. حالا دیگر مثل همه محله‌های کوفه، قابل تحمّل شده بودند و تمیز!

مطالب مرتبط:

حکایت ۵۹: گردن داروغه

حکایت ۶۲: از علی بپرسید، حد جاری شود یا نه؟

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۰

«نیکیتا خروشچف» رهبر شوروی بعد از استالین و دبیرکل حزب کمونیست شوروی از ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۴ بود. او در عین حال از ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۴ نخست‌وزیر شوروی بود.

نقل شده که وی پس از رسیدن به رهبری حزب کمونیست در کنگره این حزب، جنایات دوران استالین را محکوم کرد. در زمان سخنرانی خروشچف، یک نفر از میان جمعیت فریاد برآورد: رفیق خرو‌شچف! وقتی بی‌گناهان اعدام می‌شدند، کجا بودی؟

خرو‌شچف گفت: هر کس این را گفت، از جا برخیزد. امّا هیچ‌کس از جایش تکان نخورد. خرو‌شچف ادامه داد: خودتان به سوالتان پاسخ دادید. در آن زمان من همان جایی بودم که الآن شما هستید.

مطالب مرتبط:

حکایت 25: با شما نیز آن کنم که با آن دِه دیگر کردم

حکایت 26: آرمانِ دزدی!

۱ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۱۵ دی ۹۶ ، ۱۰:۰۰

مجموعه سؤالات استعداد تحصیلی و زبان دکتری از

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۱۴ دی ۹۶ ، ۲۰:۳۰
سه شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۶، ۰۷:۳۰ ب.ظ

مستند ایران و غرب | قسمت سوّم

مجموعه قسمتی ایران و غرب، توسط شبکه BBC 4 انگلستان ساخته شده و روایت‌گر رابطه چالش سی‌ساله انقلاب اسلامی ایران با غرب است.

این قسمت به به صورت محوری به بررسی پرونده ی هسته‌ای ایران تا زمان ریاست شورای عالی امنیت ملی سعید جلیلی می‌پردازد. قسمت سوّم این مستند نیز در بخش ارائه شده که می‌توانید همراه با نقد مستند، در ادامه مطلب دریافت کنید.

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۱۲ دی ۹۶ ، ۱۹:۳۰
دوشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۶، ۰۷:۳۰ ب.ظ

مستند ایران و غرب | قسمت دوّم

مجموعه قسمتی ایران و غرب، توسط شبکه BBC 4 انگلستان ساخته شده و روایت‌گر رابطه چالش سی‌ساله انقلاب اسلامی ایران با غرب است. نقدهایی نیز به این مستند وارد است که به‌زودی همراه با قسمت سوّم مستند، منتشر می‌شود.

این قسمت به بررسی مسائل اختلافی بین ایران و غرب از ابدای جنگ تحمیلی تا آغاز یازده سپتامبر و آغاز حمله آمریکا به افغانستان می پردازد. قسمت دوّم این مستند نیز در بخش ارائه شده که می‌توانید در ادامه مطلب دریافت کنید.

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۱۱ دی ۹۶ ، ۱۹:۳۰
شنبه, ۹ دی ۱۳۹۶، ۰۷:۳۰ ب.ظ

مستند ایران و غرب | قسمت اوّل

مجموعه قسمتی ایران و غرب، توسط شبکه BBC 4 انگلستان ساخته شده و روایت‌گر رابطه چالش سی‌ساله انقلاب اسلامی ایران با غرب است. نقدهایی نیز به این مستند وارد است که به‌زودی همراه با قسمت سوّم مستند، منتشر می‌شود.

این قسمت به بررسی انقلاب اسلامی و جریان تسخیر لانه جاسوسی می پردازد. قسمت اوّل این مستند در بخش  ارائه شده است که می‌توانید در ادامه مطلب دریافت کنید.

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰۹ دی ۹۶ ، ۱۹:۳۰
جمعه, ۸ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۰ ق.ظ

حکایت ۶۶: بهشت یا جهنّم؟

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه‌های بهشت رسید و سن‎پیتر از او استقبال کرد.

سن‎پیتر گفت: خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه‌های بهشت ملاقات می‌کنیم. به هرحال شما هم درک می‌کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده‌ای نیست.

سناتور گفت: مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه‌اش را حل می‌کنم.

سن‎پیتر گفت: اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید.

سناتور گفت اشکالی ندارد. من همین الان تصمیمم را گرفته‌ام. می‌خواهم به بهشت بروم.

سن‎پیتر گفت: می‌فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور. سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سناتور با منظره جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی‌های خوش‌طعمی صرف کردند.

شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت.

راس بیست و چهار ساعت، سن‎پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت.

بعد از پایان روز دوم، سن‎پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟

سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم بین بهشت و جهنم، من جهنم را ترجیح می‌دهم»

بدون هیچ کلامی، سن‏‎پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این‌بار سناتور بیابانی خشک و بی‌آب و علف را دید، پر از آتش و سختی‌های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس‎های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید: انگار آن روز من اینجا منظره دیگری دیدم؟ آن سرسبزی‎ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه‌ای خوردیم! زمین گلف؟...

شیطان با خنده جواب داد: آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رأی دادی.

مطالب مرتبط:

حکایت ۲: السلام علیک یا الله

حکایت ۴: فرزند درویشان یا فرزند بزرگان

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰۸ دی ۹۶ ، ۱۰:۳۰

سؤالات آزمون دکتری علوم سیاسی به همراه پاسخ‌نامه آن، در ادامه مطلب قابل دریافت است. إن‌شاءالله در آینده نزدیک سؤالات استعداد تحصیلی و زبان عمومی نیز منتشر خواهد شد.

۲ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰۶ دی ۹۶ ، ۱۰:۰۱
جمعه, ۱ دی ۱۳۹۶، ۰۳:۴۶ ب.ظ

علوم‌ انسانی اسلامی؛ جلسه چهاردهم

سلسله دروس علوم انسانی اسلامی دکتر زهیر انصاریان، را به تدریج در این تارنما منتشر می‌شود. جلسه چهاردهم این سلسله دروس را می‌توانید در ادامه مطلب دریافت کنید.

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰۱ دی ۹۶ ، ۱۵:۴۶

اسکندر کبیر به دیدار دیوژن رفت که در زیر آفتاب لمیده بود و گفت‌وگوی جالبی میان آن دو فاتح بزرگ در گرفت:

دیوژن: «ای سردار بزرگ، بزرگ‌ترین آرزوی تو اکنون چیست؟»

اسکندر: «یونان را به زیر فرمان بیاورم.»

دیوژن: «پس از آن؟»

اسکندر: «آسیای صغیر را تسخیر کنم.»

دیوژن: «و پس از آن؟»

اسکندر: «به استراحت بپردازم و لذت ببرم.»

دیوژن: «چرا هم‌اکنون استراحت نمی‌کنی و لذت نمی‌بری؟!»

می‌گویند اسکندر از نصیحت دیوژن اظهار امتنان کرد و پرسید: «آیا خدمتی از من بر می‌آید که در حق تو به جا آورم؟»

«آری. خواهش می‌کنم سایه خود را که میان من و نور خورشید حایل است، از سرم کم کنید!»

اسکندر از این سخن به خنده افتاد و گفت: «اگر من اسکندر نبودم، دلم می‌خواست دیوژن باشم نه کس دیگر.»

بیم و هراس را در دل دیوژن هیچ راه نبود، گفت: «اگر من دیوژن نبودم دلم می‌خواست هر کس دیگر باشم غیر از اسکندر!»

مطالب مرتبط:

حکایت ۶۰: عسرت دیروز و سرخوشی امروز

حکایت 36: ﺳﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺒﯿﻦ

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۹:۳۰
جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۰۰ ب.ظ

حکایت ۶۴: یک نفر در آب غرق شد...

شش نفر در آب فرات سرگرم بازى بودند، یکى از آنان غرق شد، نزاع را نزد امیرالمومنینعلیه‎السلام بردند.

دو نفر از آنان گواهى دادند که آن سه نفر دیگر او را غرق کرده‎اند و آن سه نفر گواهى دادند که آن دو نفر دیگر او را غرق کرده‎اند.

امیرالمومنینعلیه‎السلام دیه او را به پنج قسمت مساوى تقسیم نمود، دو قسمت به عهده آن سه نفرى که دو نفر بر علیه ایشان گواهى داده‎اند، و سه قسمت به عهده آن دو نفرى که سه نفر بر علیه ایشان گواهى داده‎اند.


شیخ مفید در "ارشاد" پس از نقل این خبر مى گوید: در این قضیه هیچ قضاوتى تصور نمى شود که از قضاوت آن حضرت به صواب نزدیکتر باشد.

مطالب مرتبط:

حکایت 56: قاضی یک‌روزه

حکایت 46: مردی که در میان شعله‌ها می‌سوخت

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۱:۰۰
جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۵۶ ب.ظ

حکایت ۶۳: او را گردن بزن!

در مسجدالحرام ایستاده بودم و نگاه مى کردم که دیدم مردى از منصور دوانیقى خلیفه عباسى که به طواف مشغول بود استمداد طلبیده به وى مى گفت : اى خلیفه! این دو مرد برادرم را شبانه از خانه بیرون برده و باز نیاورده اند، به خدا سوگند نمى دانم با او چکار کرده اند.
منصور به آنان گفت: فردا به هنگام نماز عصر همین جا بیایید تا بین شما حکم کنم.
طرفین دعوى در موقع مقرر حاضر شده و آماده حل و فصل گردیدند، اتفاقا امام صادق(علیه‌السلام) حاضر و به دست مبارک تکیه زده بود. منصور به آن حضرت رو کرده و گفت : اى جعفر! بین ایشان داورى کن .
امام صادق(علیه‌السلام) فرمود: خودت بین آنان حکم کن! منصور اصرار کرد و آن حضرت را سوگند داد تا حکم آنان را روشن سازد. امام(علیه‌السلام) پذیرفت.

فرشى از نى براى آن حضرت انداختند و روى آن نشست و متخاصمین نیز در مقابلش نشستند، و آنگاه به مدعى رو کرده و فرمود: چه مى گویى؟
مرد گفت:

اى پسر رسول خدا! این دو نفر برادرم را شبانه از منزل بیرون برده و قسم به خدا باز نیاورده اند و نمى دانم با او چکار کرده اند.
امام(علیه‌السلام) به آن دو مرد رو کرده ، فرمود: شما چه مى گویید؟
گفتند: ما برادر این شخص را جهت گفتگویى از خانه اش ‍ بیرون برده ایم و پس از پایان گفتگو به خانه اش بازگشته است.

امام(علیه‌السلام) به مردى که آنجا ایستاده بود فرمود:

بنویس بسم الله الرحمن الرحیم؛ رسول خدا(صلى الله علیه و آله) فرموده هر کس شخصى را شبانه از خانه بیرون برد ضامن اوست مگر اینکه گواه بیاورد که او را به منزلش بازگردانده است. اى غلام! این یکى را دور کن و گردنش را بزن.

مرد فریاد برآورد:

اى پسر رسول خدا! به خدا سوگند من او را نکشته‌ام ولیکن من او را گرفتم و این مرد او را به قتل رسانید.

آن‌گاه امام(علیه‌السلام) فرمود:

من پسر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) هستم؛ دستور مى‌دهم این یکى را رها کن و دیگرى را گردن بزن، پس آن مردى که محکوم به قتل شده بود گفت: یابن رسول الله! به خدا سوگند من او را شکنجه نداده‎ام و تنها با یک ضربه شمشیر او را کشته ام، پس در این هنگام که قاتل مشخص شده بود حضرت صادق(علیه‌السلام) به برادر مقتول دستور داد قاتل را به قتل برساند و فرمود: آن دیگرى را با تازیانه تنبیه کنند و سپس وى را به زندان ابد محکوم ساخت و فرمود: هر سال پنجاه تازیانه به او بزنند.

منبع:  فروع کافى ، کتاب الدیات ، باب 11، حدیث 3. تهذیب ، ج 10 ص 221، حدیث 1.

پ.ن:

این ماجرا توسط شیخ صدوق و شیخ طوسی نیز نقل شده و شبیه این ماجرا نیز درباره امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) گفته شده است.

مطالب مرتبط:

حکایت 55: این عدالت نیست!

حکایت 51: بهلول عاقل، بهلول دیوانه

۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۵۶